تبلیغات |
آسمانی شو! | ||
|
گاه با خود می اندیشم: در این عشق چه نهفته است که در آن میسوزم؟ زود جواب خودم را می دهم: "ذات روزگار" در عشق همچون شراره ای نهان و نامیار به زیر خاکستر اکنون نهفته است داغ بی رحم ابدی زندگی واژه زشتیست؛ از به زبان راندنش بیم دارم. احمقانه است اما زندگی کامیابی مادی را مثل تف به رویمان میاندازد و ما نمیفهمیم! انرا با لذت میبلعیم وتقاضای افزون تر میکنیم... گاه در اکنون حل میشوم؛ زمان را به بند میکشم، انتقام میگیرم از طینت زشتش... اما چه سود! آدم بشو نیست! ناامید میشوم... چیز هولناکی است این ناامیدی... اما هولناک تر از ان هم هست... و آن تویی که همچون مه غلیظ و رخوتناکی در من رخنه کرده ای. سخت در تلاشم... امتحان سختی است! جان به لبم کرده...مغلوب و بیچاره ام کرده... به من بگو چگونه از زندان نفس های داغت روی رهایی یابم؟ به من بگو چگونه بخوانمت که راضی شوی؟ بگو چگونه ببوسمت که آرام شوی و تن سرد خسته ام را از پیچه ی شعله ورت نجات دهی؟ تا نجابت راهی نیست... بیشه تنهایی من نزدیک است. قول میدهم تا همیشه تنها باشم؛ فقط مرا از این شراره نجات بده... تنم خسته است... میسوزم. شمع هم دلش به حالم سوخته؛ اشک میریزد به پایم تا محکم تر شوم... ای تنها و همه چیز من! مرا رهایی بخش... طبقه بندی: نوشته های بلند، [ سه شنبه 12 مهر 1390 ] [ 03:28 بعد از ظهر ] [ mahsa ... ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||